توصیف سردار...
سردار![]()
به سردار میرویم ما دسته دسته ز بعد امتحان که هسته خسته
بگویم از همه حسن جمالش از آن فکر بلند و پر جلالش
از آن وقتی که پا بر در نهادیم همه حیرت زده در جا بماندیم
بسان نوری از دنیای غربت که تابد بر دل تاریک تربت
همه غمهای ما در دل شکستند که با شادی همه یکجا نشتند
خلاصه ما به آن وارد که گشتیم بدادیم دستو در دستش نشستیم
از آن تاجی که آتش بر سرش داشت دلای سرد ما را مرهمی کاشت
که آن آب گوارا در نهادش به یاد غم شده تیره نهادش
که دستاری بلند از عشق دارد ولی قلبی پر از اندوه دارد
از او عشقو گرفتیم ما امانت که گفتیم فاتحه ما با صداقت
از آن آتش از آن آب گوارا همه غمها شدند حلقه به بالا
ولی گویم چرا تیره شد این آب چرا یکباره او شد غرق یک خواب
چرا از آن همه برگهای رنگین بماند بر سرش خاکستری کین
بخوردیم نیمرو زان با دلی پر از آن جا آمدیم گشتیم چون در
-----------------------------------------------------------------------
توجه توجه...
لطفا در قسمت نظرات برداشت خود را از سفر به <سردار> و اینکه اصلا
سردارکیست یا چیست یا کجاست و یا ... بنویسید.