شاعرونه

شاید اون قدی که شماها به ترکی واردین من نباشم ولی اونقدیم حالیمه که با گفتن شعر ترکی احساسمو بیان کنم. این شعر سروده ی خودمه امیدوارم خوشتون بیاد.به قول آقای قدسی اگه زحمتی نیس یه نظریم بدین.

   یار گلمدی

   گون بیتیر زمان گچیر یار گلمییب    

   گول الیمده سولدی اما هله دلدار گلمییب

   عقلیم آرتیخ گوز یولا قالما دییر

   قلبیم اما گینه دور صبری یره سالما دییر

   نه اوچون گوزلماخ ایستیر اورگیم؟

   بو وفاسیز یاریمین گوزلمیین؟

   نه اوچون یاش گوزی دولدوردی گینه؟

   مگر عهدی سیندیران دلداری گورمور گوزونه؟

   گون بیتیپ زمان کچیپ من بوردیم

   یاریمین گلمیینی گوزلییرم

   گول الیمده قورودی یار گلمدی

    قان گوزومی یولا قویدی نیه دلدار گلمدی؟

   سون نفس ده بوردا بیر آه چکیرم

   یاریما شاد یاشاماخ ایستییرم

   الوداع دنیا کی گددیم سن منی باشیننان آت

  اما یاریمی سن الله اوجا بیر یره چیخاد

دختري به نام گندم

اين متنو خودم نوشتم پس نظراتون واسم خيلي مهمه و محترم .نخونده نظر ندين البته خواهشا.

دختري به نام گندم

گندم؛دختر روستايي سرخ گونه دستهايت بوي مرطو ب خاك را ميدهد و چشم هايت وسعت گندم زاران را دارد. دوست دارم دست هايت را ببوسم وقتي براي خوشه چيني آستين بالا ميزني، ميدانم گنجشك ها هم دست هايت را خيلي دوست دارند. گندم،تنها عصاي پيري مادر،نان ها را پخته اي ؟دارد ظهر مي شود،يگانه فرزند پدر،گندم ليواني آب بياور قرص هاي پدر دارد بي وقت مي شود.

بي بي گل آش رشته هايت را خيلي دوست دارد، مي گويد طعمش بينظير است اما من نفهميدم شايد فقط بي بي گل ميفهمد كه تو عشق را چاشني آش رشته كرده اي.

هفته ي پيش كد خدا مهمان هاي شهري داشت.وقتي دخترشان را ديدي،مي دانم حسادت در وجودت نيست،به او غبطه خوردي گندم كاش مي دانستي كه آبيه خداداديه چشم هايت به تنهايي مي ارزد به هزار و يك رنگي كه خود به چهره اش ماليده.بي تزوير ميگويم ترجيح ميدهم.پاكي دستهايت را به رنگ ناخنهايش ترجيح مي دهم . من پهناي چارقدت را به شيك ترين لباسهايش ترجيح مي دهم ،آخر مرا به ياد بوستانهاي رنگي مي اندازد نه تنگناي حصارهاي زندان.

تو آيه هاي شعر را خوب بلدي گندم؛شنيده ام بعضي شعرهاي حافظ را حفظي.بخوان برايم صدايت را دوست دارم.صدايت را شنيده ام وقتي خوشه هاي آواز را هم مثل خوشه هاي گندم از گندم زاران مي چيدي.پسر مشدي حبيب هم صدايت را شنيده است،او هم صدايت را دوست دارد.

ميدانم صبح ها آفتاب را به خاطر رنگهاي پريده ي قالي به خانه راه نميدهي.اما گندم ،فردا كه صبح شد پرده ها را نكش.بگذار هم آفتاب آبشار موهايت را آن هنگام كه شانه بر تارهاي بي پودش مي زني نظاره گر باشد هم پسر مشدي حبيب بر بام خانه يشان .بگذار رنگهاي پريده ي قالي هم از اشتياق دلداده اي مثل او شاد شوند.مي دانم فردا به خواستگاريت خواهد آمد.تو را ترجيح ميدهم گندم.وجودت را ترجيح مي دهم به بعضي وجودهاي بي وجود مردمان شهرهاي مدرن .تو را ترجيح مي دهم گندم.

 

زثروت دل پیر برنا بود

       توانا بود هر که دارا بود          ز ثروت دل پیر برنا بود

      پر قو بود پول را رختخواب          هنر رختخوابش مقوا بود

 به ثروت هر آن ابله بی سواد          به نزد کسان وه چه آقا بود

  همه سهم استاد دانشکده          پشیزی حقوق ومزایا بود

 به لیفتینگ وماساژومیزامپیلی       ننه کبلعلی هم گلارا بود

   به زور رژ و سایه و خط لب           اگر پیر و عفریته زیبا بود

         توانا بود هر که دارا بود          ز ثروت دل پیر برنا بود 

   بنوشند بازاریان خون خلق            کشان خون مردم گوارا بود

کدامین کس ازشاعری برج ساخت؟  چه حافظ چه سعدی چه لورکا بود

ره کسب پول و درم دزدی است      که از درس وتحصیل دارا بود؟

    ازین پس پدر زیر خرج گران         بزاید برش کار ماما بود

    زین پس دگر مینویسد پسر        هر آن کس که نان دادبابا بود

        توانا بود هر که دارا بود           ز ثروت دل پیر برنا بود      

 

مردی که می خواست فقط بگوید سیب

میخواست برود ولی چیزی او را پابند کرده بود میخواست بماند ولی چیزی او را به سوی خود میکشید می خواست بنویسد قلمی نداشت میخواست بایستد چیزی او را وادار به نشستن می کرد.میخواست بگوید لبان خشکیده اش نمیگذاشتند میخواست بخندد تبسم در صورتش محو می شد. میخواست بپرد دیگر اسمانش تنگ بود.میخواست دست بزند و شادی کند ولی دستانش یاری نمیدادند.میخواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد اما چیزی راه تنفسش را بسته بود.میخواست اواز سر دهدنغمه اش به سکوت مبدل شد. میخواست اسبش را زین کند و به انتهای دشت بتازد اما نمیتوانست. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیبایی ها لذت ببرد اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود.میخواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمیرفت. میخواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمیشد.می خواست ستاره های آسمان را بشمارد وهنگام عبور شهاب ارزوکند که کاش روز های رفته برگردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت. می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت:"بگوسیب"از دنیا گله نمی کرد. دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید"سیب"