10 تای بچگی
"۱۰ تای بچگی!"
مامانو، ۱۰ تا دوست داشتم؛
بابارو ، ۱۰ تا دوست داشتم؛
خواهر برادرامو ۱۰ تا دوست داشتم؛
عروسکامو ۱۰ تا دوست داشتم؛
... خلاصه همه چیزای خوب و دوست داشتنی رو ۱۰ تا دوست داشتم. جالب اینجاست از چیزای بد و خیلی بدم ۱۰ تا بدم می اومد! چرا شو یادم نمیاد، شاید به این دلیل که دستام ۱۰ تا انگشت داشتند یا اینکه فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم. ولی ۱۰ برام خیلی بو شاید هم بیشتر از خیلی!
اون روزا گذشت و جاشو داد به سال ها و من بزرگ شدم. به مدرسه رفتم و درس خوندم. عدد ها رو یاد گرفتم: ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ ، ۵ ، ۶ ، ۷ ، ۸ ، ۹ ، ۱۰ ولی آخرش ۱۰ نبود. عدد بزرگتری از ۱۰ هم وجود داشت. باز هم بزرگ تر شدم و وارد دبیرستان شدم و ریاضی خوندم تا رییس و سر عدد ها رو که بزرگتر از عددی دیگه ای باشه پیدا کنم. ولی تا به امروز که دبیرستان رو تموم کردم و وارد دانشگاه شدم و مهندسی می خونم، نتونستم عددی رو که بزرگتر از همه عدد ها باشه و به اندازه ۱۰ تا بچگیم بزرگ باشه پیدا کنم.
خدای من، که همه دار و ندارم، همه امیدم، همه وجودم و همه کسم تویی، خیلی خیلی دوست دارم! اندازه شو نمی دونم ولی اینو خوب می دونم که به اندازه ۱۰ تای بچگیم دوست دارم.
"قسمتی از دلنوشته های خودم"
"۱۰ تا دوست دارم نظر بذارین!
"