دختري به نام گندم
دختري به نام گندم
گندم؛دختر روستايي سرخ گونه دستهايت بوي مرطو ب خاك را ميدهد و چشم هايت وسعت گندم زاران را دارد. دوست دارم دست هايت را ببوسم وقتي براي خوشه چيني آستين بالا ميزني، ميدانم گنجشك ها هم دست هايت را خيلي دوست دارند. گندم،تنها عصاي پيري مادر،نان ها را پخته اي ؟دارد ظهر مي شود،يگانه فرزند پدر،گندم ليواني آب بياور قرص هاي پدر دارد بي وقت مي شود.
بي بي گل آش رشته هايت را خيلي دوست دارد، مي گويد طعمش بينظير است اما من نفهميدم شايد فقط بي بي گل ميفهمد كه تو عشق را چاشني آش رشته كرده اي.
هفته ي پيش كد خدا مهمان هاي شهري داشت.وقتي دخترشان را ديدي،مي دانم حسادت در وجودت نيست،به او غبطه خوردي گندم كاش مي دانستي كه آبيه خداداديه چشم هايت به تنهايي مي ارزد به هزار و يك رنگي كه خود به چهره اش ماليده.بي تزوير ميگويم ترجيح ميدهم.پاكي دستهايت را به رنگ ناخنهايش ترجيح مي دهم . من پهناي چارقدت را به شيك ترين لباسهايش ترجيح مي دهم ،آخر مرا به ياد بوستانهاي رنگي مي اندازد نه تنگناي حصارهاي زندان.
تو آيه هاي شعر را خوب بلدي گندم؛شنيده ام بعضي شعرهاي حافظ را حفظي.بخوان برايم صدايت را دوست دارم.صدايت را شنيده ام وقتي خوشه هاي آواز را هم مثل خوشه هاي گندم از گندم زاران مي چيدي.پسر مشدي حبيب هم صدايت را شنيده است،او هم صدايت را دوست دارد.
ميدانم صبح ها آفتاب را به خاطر رنگهاي پريده ي قالي به خانه راه نميدهي.اما گندم ،فردا كه صبح شد پرده ها را نكش.بگذار هم آفتاب آبشار موهايت را آن هنگام كه شانه بر تارهاي بي پودش مي زني نظاره گر باشد هم پسر مشدي حبيب بر بام خانه يشان .بگذار رنگهاي پريده ي قالي هم از اشتياق دلداده اي مثل او شاد شوند.مي دانم فردا به خواستگاريت خواهد آمد.تو را ترجيح ميدهم گندم.وجودت را ترجيح مي دهم به بعضي وجودهاي بي وجود مردمان شهرهاي مدرن .تو را ترجيح مي دهم گندم.